خرید بک لینک
14 مهر 1396 ساعت 07:33 زندگینامۀ من. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با آن که خود به رشتۀ ادبیات علاقۀ بی حدی داشتم، اما مهندس سیدعلی اندیک و مهدی مقتدایی به من قبولاندند رشتۀ علوم تجربی بروم. آن دو خود به ترتیب در علم و صنعت تهران و دانشگاه شریف، مهندسی ریخته گری و علوم ریاضی خواندند. از این رو، فکر می کردند من هم به ریاضی و یا تجربی بروم، مفیدترم. رفتم....حرف شان را گوش کردم تجربی رفتم. سه درس پایه ای این رشته فیزیک، شیمی و زیست را خوب نمره می آوردم. خود نیز کم کم واقف شده بودم تجربی بهتره. آن زمان این رشته به قول معروف پرستیژ و کلاس داشت! اما من در جیبم همیشه کتاب های دکتر شریعتی و استاد شهید مرتضی مطهری را حمل می کردم و بکوب می خواندم، گاه و بی گاه. حتی سرِ جلسه، کُنج مدرسه و زاویۀ کلاس حینِ درس دادنِ معلم. چه لذّت و شوق و عشقی داشت مباحث دکتر و استاد. دامنه و رفقا. دهۀ 60. مزار و میان شورش دارابکلا ناگهان مسیر اصلی زندگی ام زاویه ای دیگر به خود گرفت: جنگ، تجزیه طلبی، خودمختاری، شورش ها و تنازعات داخلی میان گروه ها، گروهک ه

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:05

20 مهر 1396 ساعت 07:22 زندگینامۀ من. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. کوشیدم رضایتنامۀ پدرم را برای اعزام به جبهه جلب کنم. فرم اعزام را از سپاه گرفتم، اما پدرم زیر بار امضاء و اثر انگشت نمی رفت، می گفت: «خاش درس رِه بَخون». فکری به سرم رسیده بود. جعلِ امضایش. نمونه امضاهایش را داشتم و خیلی هم عالی عین آن را بلد بودم. امضایش در خانه تمرین می کردیم. امضای ساده ای داشت. یک خط مورّب از چپ به راست با یک شکلکی در انتهای چپِ همین خط، شبیه یکی از نُت های موسیقی. غروب پس از نمازجماعت، محمدحسین آهنگر (شهید) مرا دید و گفت: «هِه آق ابراهیم، اجازۀ پدرت را گرفتی؟» گقتم نه هنوز. فکرم را به او گفتم. گفت نه، حتماً رضایت پدر شرطه و اثر انگشتش لازم. تاریخ اعزام هم خیلی نزدیک بود یعنی سه روز وقت داشتم فرم را تکمیل کنم و در لیست اعزام قرار گیریم. در دَم جعلِ امضای پدر را کنار گذاشتم، برای عقب نماندن از قافله، به پلاژ مسکونی دانشسرای تربیت معلم دکتر شریعتی خزرآباد ساری رفتم. اخوی ام شیخ وحدت آن سال آنجا تدریس می کرد. مادرم آنجا بود؛ چند روزی مهمانشان شده بود.

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:05

زندگینامۀ من. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. سال 1361 کم کم به اسفندماه رسید. به نیمه که رسید، رفقایم پس از قریب پنج ماه دوری، از جبهۀ غرب به دارابکلا بازگشتند. با آمدن دوستانم ماه ها و روزهای قشنگ تری کنار هم داشتیم. چون:هم نقل خاطرات می شد. هم دلتنگی ها به سر می رسید. هم جنگل و تفریح از سر گرفته می شد. هم قدم زدن در کوچه پس کوچه های روستا به ما حسّ و حال بسیار دلکشی می بخشید. و هم جلسات سیاسی ما رونق و عمق بیشتری پیدا می نمود؛ خصوصاً وقتی افتراق ها و شقاق های جناحی در روستای ما به اوج خود رسیده بود و آن 33 نفر به عنوان جناح چپ از انجمن اسلامی بالا بیرون رفتند _تسامُحاً بهتر است بخوانید بیرون انداخته شدند_ و «حزب الله دارابکلا» را شکل دادند.من که برای ورود به یک نهاد ثبت نام کرده بودم، گه گاه به دور از چشم رفقا و هم محلی ها به صورت کاملاً مخفی و حساب شده به مرکز گزینش آن نهاد می رفتم تا خبر درآورم پرونده ام به کجا کشیده شد.هر بار که می رفتم این را می شنیدم: در مرحلۀ «تحقیقات محلی» است. با شنیدن این جواب طبیعی و خوش برخوردانه و برادرانه، با انرژی و پتانسیل بالا و باور به گفتۀ صادقانۀ به خانه برمی گشتم و ایام را منتظرانه سپری می کردم.بیشترین کارهای فکری من در این سال ها، مطالعۀ منظّم و عمیق به همراه یادداشت برداری مکتوب آثار مرحوم شریعتی، شهید مطهری و

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:05

زندگینامۀ من. قسمت 51. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در قسمت پنجاهم اینجا _که در 6 آذر 1396 منتشر کرده بودم_ تا آنجا از زندگی ام گفته بودم که پس از بازگشت از اعزام دومم به جبهه، «من تمام پاییز 1362 را میان محل و آن نهادی که برای عضویت و اشتغال در آن ثبت نام کرده بودم، در رفت و آمد بودم... تا این که روزی فهمیدم...» اینک دنبالۀ زندگی پُرمشقت و پُرحادثه و پُرمسأله را می نویسم که مربوط به پاییز 1362 است. تا این زمان که 34 سال از آن روزها می گذرد به هیچ کس نگفته ام و هیچ کس، جز مرحوم پدرم از آن باخبر نبود: دامنه دی96 پاییز آن سال که 19 سال داشتم برای شاید هفتادوهشتمین بار به آن نهاد رفته بودم که بدانم درخواستم برای ورود به نهاد، به کجا کشیده شد؟ آن روز وقتی با خوف و رجاء خود را به طبقۀ فوقانی ساختمان مجلّل، آرام، در سکوت محض، تنگ، تاریک، و دارای بوی خاص رساندم، شکر خدا خلوت بود و غیر از من و آن متصدّی گزینش کسی نبود. او مرا می شناخت. چون بارها به وی مراجعه کرده بودم و پرونده ام را بارها باز کرد و همواره می گفت: همچنان در شُرف تکمیل تحقیقات محلی ست. اما این بار جوابش فرق داشت. و با آن ضمیر ناخودآگاه من تطبیق داشت. چون من هم به همین جوابش فکر می کردم و در جبر و احتمال آن غوطه می خوردم. دامنه. روانشناد یوسف. زیر رودخانه، رَف بِن خونۀ ما .1362. در

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:05

زندگینامۀ من. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. تابستان بسیارداغی را آن سال _1362_ در جبهۀ جُفیر جنوب طی می کردیم. با این همه، به عملیاتی بزرگ فراخوانده شده بودیم. اول ما را از خط جفیر، برای یک آموزش سریع یک هفته ای به آموزشگاهی در سوسنگرد بازگرداندند. یادم است برای این که روحیه افزایی کنند، عُلمای پرهیزگار را به میان رزمندگان می آوردند. مرحوم آیت الله ایازی _رئیس حوزۀ علمیۀ رستم کلاه بهشهر_ را آورده بودند. اخلاق گفت و تقویت فکری و معنوی کرد و رفت. در سنگرهای چادری در لای درختان کویری سوسنگرد استتار شده بودیم. من به بدترین مریضی عمرم دچار شده بودم. اسهال خونی، بی حالی و بی اشتهایی وحشتناک. هر نوع غذایی در دهانم تلخی می داد. گویی حسّ چشایی ام از کار افتاده بود. حتی یادِ آن صحنه ها نیز لرزه بر اندامم می اندازد. بگذرم که آنقدر وخیم بود حال و احوالم که میانِ مَطبِ بیمارستانِ جندی شاهپور اهواز تا آزمایشگاه آنجا _که کمتر از 45 متر بود_ بی حال افتاده بودم و به خواب و شاید هم کُما رفته بودم. هیچ کس هم نبود به دادم برسد، هر کس دوان دوان یا در پی درمان خود بود و یا در پی مداوای همرزمش. دامنه. 1362. جبهه جنوب دامنه. حسن آهنگر. 1362. جبهه جنوب، مرکز ستاد تبلیغات جنگ. اهواز آن سال علاوه بر من و سیدعسکری شفیعی، حسن آهنگر حاج مرتضی نیز در جبهه بود، اما در جایی دیگر. من طی نزدیک به 5 ماه حضورم در این د

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 14:49

زندگینامۀ من. قسمت پنجاه. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. چون خیلی جوان بودیم _میان 17 و 18 سالگی_ چیزهایی در جبهه رخ می داد که موجب تضادها در وجود آدمی می شد. از یک سو دل می خواست نمیری و به عشق زمینی ات برسی. از سوی دیگر امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی از جوان ها می خواست جبهه را تنها نگذارید. بخش تبلیغی جنگ هم کتاب هایی در سنگرها توزیع می کردند که وقتی می خواندی، آرزو می کردی هرچه سریعیر پشت سرِ حضرت جعفر طیّار پرواز می کردی. چند نمونه از تضادها و رخدادها را می نویسم که روز بسیج هم هست و آن را این گونه گرامی بدارم: یکی این که تعدّد فرهنگ ها در جبهه، هم به اختلافات می انجامید و هم به اختلاط و چندگونی متّحدانه. مثلاً در یک سنگر 7نفره، از هفت شهر و استان رزمنده داشت، و این هم خوب بود و هم گاهی ناجور. دوم آن که برخی ها فقط اسماً می آمدند جبهه. در هیچ کاری اشتیاق که چه عرض کنم، حتی به تکلیف هم عمل نمی کردند. نه سُفره را جمع می کردند، نه ظرف غذا را می شستند، نه گاهی وقت ها هنگام نمازصبح از خواب ناز برمی خاستند و نه بعضاً آمیخته و فرمان پذیر بودند. این، تضادها را می افزود. اما خلوص و معنویتی که در جبهه بود مانع از تصادم و مشاجره می شد. خودخوری باید می کردی تا آن سوی تو، کمی شرم می کرد و به راه می آمد، که گاه نمی آمد. خواستم بگویم جبهه هم مثل پشت جبهه، جورجوار بود، نه یکسره تقدّس و تکلیف

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 14:49

پست 32: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت» تنگدستی ها و فقری را که اغلب ما با آن دست و پنجه نرم می کردیم، می نویسم.گاه پیش می آمد دفتر برای مشق و حساب و هندسه و علوم نداشته باشم، برای این که تنبیه نشوم، ورقه های نوشته شدۀ قبلی ام را _که اغلب با مداد می نوشتم_ پاک می کردم،

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1396 ساعت: 15:01

پست 29: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت» این را بگویم آن سال ها یعنی اواسط دهۀ پنجاه، توی اتاق مان، لباس پدر را می پوشیدیم، عمّامه اش را بازمی کردیم و خودمان آن را تا می کردیم و می بستیم، بر سرمی گذاشتیم و روی کُرسی یا روی لحاف و یا روی چند مُتّکا، به منبر تمرینی می رفتی

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 19:23

پست 30: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، می رسم به زمانی که کم کم فریاد اعتراض به رژیم شاه بلندتر و علنی تر می شود و انقلاب، شکل عملی به خود می گیرد. من که در مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک درس می خواندم، با یک معلمی باسواد، متدیّن، خوش تیپ، پرجذبه و بسیارمذهبی مواجه شده بودم

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 19:23

پست 31: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت» نکاتی را برای تکمیل آن مقطع پُرآفت و خیزان می نویسم.در مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک، معلمی بود به نام آقای دستتاری. گویا اهل سورک بود. به بوی بد، بسیار حسّاس بود و واکنش سریع، نشان می داد. بچه های کلاس تا حدّ وُفوری بی ملاحظه بود

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 19:23

پست 28: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، باید به یک نکتۀ بسیارمهم اشاره کنم تا فضای آن سال ها را، که آرام آرام به بروز انقلاب اسلامی نزدیک می شود _و بهتر آن است که بگویم به زمان شعله ورتر شدنِ نهضت امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی می رسیم_ ترسیم نمایم.ما در اواسط دهۀ

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 2:32

پست 27: به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، می پردازم به اولین مسافرتم به قم. و آن تصمیمی بود که پدرم و حاج آقاعلی شفیعی (شوهرعمه ام) گرفته بودند. آن دو که در کنار هم، هم رفیق بودند و هم فامیل؛ و نیز پدرم به درخواست پدرِ حاج آقاعلی در دعانویسی کمک کارشان شده بودند، آن روزه

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 3:33

صفحه بندی